شهادت حضرت عباس(ع)

وَ خالَفْقُمُوا دینَ النًّبِیّ مُحَمدٍ
اَما نَحْنُ مِنْ نَسْلِ النَّبِیّ الْمُسَدَّدِ
اَما کانِ مِنْ خَیْرِ الْبَریَّهِ اَحْمَدِ
فَسَوْفَ تُلاقُوا حرَّ نارٍ تُوَقَّدُ

 

تَعَدَّیْتُمُ یاشَرَّ قَوْمٍ بِبَغْیکُمْ
اَما کانِ خَیْرُ الرُّسْلِ وَصّاکُمُ بنا
اَما کانَتِ الزَّهْرآءُ اُمّیَ دُونَکُمْ
لَعِنْتُم وَ‌اُخْزیتُمْ بِماقَدْ جَنَیْتُمُ

 

در حدیثی از حضرت سید سجاد علیه السلام مرویست که فرمودند خدا رحمت کند عمویم عباس را که برادر را بر خود ایثار کرد و جان شریفش را فدای او نمود تا آنکه در یاری او دو دستش را قطع کردند و حق تعالی در عوض دو دست او دو با ل به او عنایت فرمود که با آن دو بال با فرشتگان در بهشت پرواز می‌کند و از برای عباس علیه السلام در نزد خدا منزلتی است در روز قیامت که مغبوظ جمیع شهداء است و جمیع شهداء را آرزوی مقام اوست.

نقل شده که حضرت عباس علیه السلام در وقت شهادت سی و چهار ساله بود و آنکه ام البنین مادر جناب عباس علیه السلام در ماتم او و برادران اعیانی او بیرون مدینه در بقیع می‌شد و در ماتم ایشان چنان ندبه و گریه می‌کرد که هر که از آنجا می‌گذشت گریان می‌گشت، گریستن دوستان عجیبی نیست مروان بن الحکم که بزرگتر دشمنی بود خاندان نبوت را چون ام البنین عبور می‌کرد از اثر گریه او گریه می‌کرد.

این اشعار از ام البنین در مرثیه حضرت ابوالفضل علیه السلام و دیگر پسرانش نقل شده:

 

یا مَنْ رَاَی العَبّاسَ کَرَّعَلی جَماهیرِ النَّقَدِ

وَ وَراهُ مِنْ‌اَبْنآءِ حَیْدَرَ کُلُّ لَیْثٍ ذی لَبَدٍ

   

انُبتُ اَنّص ابْنی اُصیبَ بِرَاْسِهِ مَقْطُوعَ یَدٍ

وَیْلی عَلی شِبْلی اَمالَ بِرَاْسِهِ ضَرْبُ الْعَمَدِ

   

لَوْ کانَ سَیْفُکَ فی یَدَیْکَ لَمادضنی مِنْهُ اَحَدٌ

 

وَلَها ایْضاً:

 

تًذَکّرینی بِلُیوُثِ الْعَرینِ
وَالْیَوْمَ اَصْبَحْتُ وَلا مِنْ بَنینِ
قَدْ و اصَلوُا الْمَوْتَ بِقَطْعِ الوتینِ
فَکُکُّهُمْ اَمْس صریعاً طَعینِ
بِاَنَّ عَبّاساً قَطیعُ الیَمینِ

 

لاتَدْعُونّی وَیْکِ اُمّ الْبنَینَ
کانَتْ بَنُونَ لی اُدعی بِهمْ
اَرْبَعَه مِثْلُ نسُورُ الرُّبی
تَنازَعَ الْخِرصانُ اَشْلائهُمْ
یا لَیْتَ شِعْری اَکْما اَخُبرَوُا

 

شعری دیگر در مرثیة حضرت ابوالفضل سلام الله علیه، و شایسته است که در اینجا این چند شعر ذکر شود:

اِلی اَنْ هَوی فَوْقَ الصَّعیدِ مُجَدَّلاً
لَهُ قِرْبَه الْمآءِ الَّذی کان قَدْملاً
اَیّا بْنَ اَخی قَدْخابَ ما کُنْتُ امِلاً
عَلَی الزَّعْمِ مِنّی یا اَخی نَزَلَ الْبَلا
یُعالِجُ الْمَوْت وَ الدَّمْعُ اَهْمَلا
وَ نادی بَقَلْبٍ بالْهُمُوم قَدِ امْتَلا
اَبَالْفَضْلش یا مَنْ‌کانَ لِلنَّفْس باذلاً
طریحاً وَ مِنْکَ الوجُه اَضْحی مُرَمَّلاً

 

وَ مازالَ فی حَرْب، الطُّغاهِ مُجاهِداً
وَ قَدْ رَشَقوُهَ بالنّبالِ وَ خَزَّقوُا
فنادی حُسَیْناً وَالدّمُوُعُ هَوایلٌ
عَلَیْکَ سَلامُ اللهش یَابْنَ مُحَمَّدٍ
فَلَمّا رَاهُ السّبْطُ مُلْقیً عَلَی الثَّری
فَجآءَ اِلَیْهِ وَالْفُؤادُ مُقَرَّحٌ
اَخی کَنْتَ عَوْنی فی الاُمُورِ جَمیعِها
یَعِزُّ عَلَیْنا اَنْ نَراکَ عَلَی الثَّری

 


 

 

محل دفن حضرت عباس (ع)

 

قبرحضرت عباس(ع) نزدیک محل شهادتش کنار شریعه فرات است ، حضرت ابوالفضل(ع) لحظه شهادت سی و چهار سال سن داشت.
حسین عمادزاده نویسنده متبحّری است که رحلت نمودند، ایشان کتابی مخصوص حضرت عباس(ع) می نویسد و زمانیکه جناب عمادزاده به عتبات عالیات تشریف می برد خدّام مرقد حضرت ابوالفضل(ع) از دیدنشان (بخاطر کتابی که راجع به حضرت عباس(ع) نوشته است) خوشحال می شوند لذا خدّام به او احترام زیادی می گذارند حتی به ایشان اجازه می دهند تا قبر حضرت را برای او باز کند و ایشان به زیر جایگاه تصریح حضرت بروند. خدّام می گفتند: جایگاه را فقط برای بزرگان باز می کنیم و این جایزه توست که برای حضرت عباس(ع) زحمت کشیدی.
وقتی عمادزاده به کنار قبر می رود چاله ای را کنار مرقد حضرت می بیند که داخل چاله را آب گرفته است، عمادزاده از خدام می پرسد: چرا اینجا چاله ای است که درونش را آب گرفته است؟ خدام گفتند: مرقدحضرت کنار فرات است و سطح زمین با آب زیاد فاصله ندارد لذا ما چاله ای کندیم تا داخل قبر را آب نگیرد. ببینید چقدر دردناک است چون حضرت زمان شهادت آب نخورند و آب هم تا کنار حضرت می آید ولی داخل قبر نمی تواند برود. سپس عمادزاده می گوید: حالا که لطفی شامل حال من شده است، دو رکعت نماز هم کنار قبر حضرت بخوانم که رکعت دوم در قنوت چشمم به مرقد حضرت افتاد، دیدم حضرت با وجود قد رشیدی که داشته چقدر مرقد کوچکی دارد (مانند قبر طفلی می ماند) لا حول و لا قوه بالله العلی العظیم.
نمی دانم این چه رابطه ای است که بعد از قرنها ذکر کربلا، حضرت ابا عبدالله(ع) و اباالفضل العباس(ع) و ... اشک از رخسارمان سرازیر می گردد؛ وقتی دست میوه دل علی(ع) (وجود مقدس ابالفضل(ع)) را قطع می کنند، دشمنان جرأت می یابند و به سوی ایشان حمله می کنند، تیری به چشم مبارکش می زنند و آقا دیگر نمی بیند، از طرفی هم دست ندارد که تیر را بیرون بیاورد؛ زانوها و پاهایش را جمع می کند و تیر را از چشم خود خارج می کند، خون چشم آقا را فراگرفته است، جایی را نمی بیند، دشمنان به او شمشیر می زنند حضرت که هیچوقت مولایش را برادر صدا نمی کرد فریاد می زند: یا اخا ادرک اخا لا یوم کیومک یا ابا عبدالله(ع) ...

 

برگرفته از منتهی الآمال ، شیخ عباس قمی

/ 0 نظر / 23 بازدید